تبلیغات
غم تنهایی...
غم تنهایی...
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ، وسعت تنهاییم را حس نکرد ، در میان خنده های تلخ من ، گریه پنهانیم را حس نکرد...

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دزد...

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگام متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت .

زن به مطالعه کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد . در همین حال ، « دزد » بی چشم و روی کلوچه ، پاکت او را خالی کرد . زن با گذشت لحظه به لحظه بیش از پیش خشمگین می شد .او پیش خود اندیشید : « اگر من آدم خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم !!!»

به هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت ، مرد نیز بر می داشت .وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن متحیر ماند که چه کند . مرد در حالی که تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد .

مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگرش را توی دهانش گذاشت و خورد . زن نصف کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید : « اوه ، این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه بی ادب هم تشریف دارد . عجب ، حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد ! »

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت .سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را توی کیفش برد ، از تعجب در جای خود میخکوب شد . پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!!!

زن با یاس و نومیدی ، نالان به خود گفت : « پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم !» دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود . حزن و اندوه سرسپای وجود زن را فراگرفت وفهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است !

سختی...

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...

شاید اشتباه...

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

دوست داشتن

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره­اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.            

                                                                           دکتر علی شریعتی

مطلب رمز دار : و بعد از مدتی هههه.....

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

خوشبخت نداریم....

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنندحتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت....!

پسرک...

 

چشمان پسرک، به چشمان زیبای دخترک دوخته شد...

 پسرک با خود گفت که این ها، زیباترین چشمان دنیایند...

 پسرک یک شبه عاشق شد، چشمان دخترک را عاشقانه دوست میداشت، و خوشبخت‌ترین پسرک دنیا بود...

 اما روزی چشمش به چشمانی زیباتر از چشمان دخترک افتاد....

 با خود اندیشید که این چشمان زیباترین چشمان دنیایند، و حس خوشبختی‌ را دو چندان خواهند کرد...

دخترک قصهٔ ما بار سفر بست، و از آن روز هیچکس دیگر او را ندید...

 حالا دخترک دیگر نیست، و پسرک چشمانی بس زیباتر از چشمان دخترک یافته، اما پسرک حس غریبی دارد...

انگار حس خوشبختی‌ در وجودش مرده...

 پسرک حالا میفهمد که این نگاه دخترک بود که زیباترین نگاه دنیا بود، نه چشمانش...

چند نکته مهم....

همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی، چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.

- آنانکه تجربه‌های گذشته را به خاطر نمی‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- وقتی به چیزی می‌رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته‌ای.

- آدم‌های بزرگ شرایط را خلق می‌کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می‌کنند.

- آدم‌های موفق به اندیشه‌هایشان عمل می‌کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می‌اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند.

-همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می‌دهد به راحتی دل بکنی.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی‌ارزش یا از روی توقع می‌دانند، خوبی نکن و اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

-هرگاه با آدم‌های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

-هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند.

- هرگاه نتوانستی اشتباهی را ببخشی آن از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

-عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می‌شوند، نبینی.

- تملق کار ابلهان است.

- کسی که برای آبادانی می‌کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می‌گذرد عاقبت روزی تو را 
نیز تنها خواهد گذاشت.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی‌خردی است.

-هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می‌کنی .

                                                                                                      بر گرفته شده....

پول...

آموخته ام....

که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید

ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه ، دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 آموخته ام ...

 که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ...

 که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ...

 که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ...

که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ...

 که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی

به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ...

 که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ...

که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ...

که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ...

که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ...

که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ...

که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به

دست بیاورم

آموخته ام ...

که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ...

 که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ...

که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ...

که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ...

 که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ...

 که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ...

 که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ...

که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

زندگی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی، شطرنج دنیا و دل است

قصه پر رنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوسها میشود

پای اسب آرزوها در گل میرود

فیل بخت ما، عجب کج میرود

در سر ما بس خیال باطل است

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه،حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است

با دل صدیق ما بس حیله ها

دارد و از بازیش دل غافل است

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

نه به دیروزهایم فکر میکنم که بودی و نه به فرداهایی که "شاید"باشی می خواهم امروز زندگی کنم خواستی باش نخواستی نباش...
مدیر وبلاگ : الیاس صوفی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

كلیك كنید تا معجزه ان را در سایت خودتان ببینید

کد موزیک

.

دانستنی ها

دانستنی ها

Free Page Rank Tool